تبليغاتX

‘ * قافله ی انتظار * ‘
بسم الله الرحمن الرحیم

دل تنگیم همین....

به نام او

(عادت کردیم سالی یک بار به یا دت بیافتیم اونم روز تولدت برای لحظه ای بگیم  مبارکه و بگذریم.اینبار برای کسایی نوشتم که هر لحظه قلبشون به یادت می تپه...)

می خواستم اول بنویسم "دلتنگم" قلم باز ایستاد . می خواستم بنویسم پر از آهم پر از بغضهای فرو خفته...باز هم ننوشت.شروع کردم با "نام او " و نوشتم "دلتنگیم",قلم شکست....

آه که قلم هم دیگر طاقت دوری ندارد.قلم هم خسته شده...خسته از جشم انتظاری هایم که نه...جشم انتظاری هایمان!

نه از من نمی گویم.ازدل پر دردم نمی گویم.می دانم دل نوشته هایم را زیاد خواندی. این بار از مایی می نویسم که بدانی هستند تعدادی منتظرت تا مرحمی باشد برای قلب غریبت تا فاصله ها را بپیمایی و حصار زمان را بشکنی و بیایی...

آری آقا جان بیا....

بیا که خون به دل ما کرده اند.بیا که پرچم اسلام بر سر نیزه ها رفت و گریه رهبر را ندیده بودیم که دیدیم...

بیا که روز های روشنمان به سیاهی گناه رفت و شب هامان تاریکتر از ظلمت قبر.دیگر جایی برای گریستن نیست به فساد باید خندید(می بینی اینگونه زندگی می کنیم)

آقا بیا دل هامان بیت الاحزان است.تو بیا و باران مهرت را بر دل هایمان بریز...

رفیقان همه رفته اند. وتو باید بیایی .بیا و رفیق ما باش...

بیا که یک قافله منتظرت هستند...

آقاجان درد هایمان همه یکیست همه فریاد می زنند:

دل تنگیم بیا...

ظهور کن نه به خاطره ما

به خاطره باران ظهور کن

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی//جه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن , تبر به دوش , بت شکن //خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه!   //ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی








:: موضوع :

:: نویسنده : رمزشب در یکشنبه 8 آذر1388

لينك ثابت  

قهر یا آشتی..!؟

به نام او

اگه دقت کرده باشید زندگی ما پرشده از دوستی های از دست رفته و قهرهای بچگانه که ما خیلی راحت از کنارشون می گذریم ونمی دونیم که شاید یکی از اینها پلی باشه برای رسیدن به هدف والای زندگی...

 

یادش بخیروقتی بچه تر از اونی بودم که بفهمم زندگی چیه؟!یه دوست  دستشو دراز کردو در عین بچگی من رو با عالم دوستی آشنا کرد .بالاخره نسیم جدایی به ماهم خورد و ما رو از هم دور کرد . دیگه داشتم از یاد می بردمش که دوباره اومد با یک دنیا عشق و دوستی...اما همون اول من دست رد به سینه اش زدم و گفتم:خا طره ها مال تو زندگی مال من.و او  با همه نا مهربونیهام  من رو بخشید و رفت و دیگه هم برنگشت...

 

آره اون رفت تا معنای دوستی و گذشت رو به من یاد بده . یاد بده که مهربونی  تمرینی برای انسان شدن و غرور تنها چیزی که آدم رو از اصل خودش دور می کنه حصاری دور قلبت که وجودت رو تیر وتار می کنه.حالا من موندم و یک دنیا خاطره و زندگی و پشیمونی...نمی دونم قهر من باعث رفتنش شد یا صفای روحش...

 

خلاصه رفقا اگه هنوز آتش عشق شهید و شهادت تو دلاتون شعله ور این رو بدونید که شهدا وقتی به تقرب خدا رسیدند که دست دوستی با معبود رو فشردند....

 








:: موضوع :

:: نویسنده : رمزشب در چهارشنبه 4 آذر1388

لينك ثابت  

ز مثل... زین الدین.............
           به نام امان من لا امان له...

 

بالاخره اومد! روزی که یک ساله منتظرشم... منتظرم تا دوباره این روز رو ببینم و به یاد اولین نامه ای که برات نوشتم دوباره باهات حرف بزنم.....

مهر متولد شدی و آبان رفتی..........

داداش مهدی خوبم! داداش مهدی با وفای مهربونم!

می دونم ٬ می دونم ! نمی خواد گوشاتو بگیری وقتی دارم حرف می زنم٬ می دونم خیلی نامردم... می دونم قول دادم و به قول هام عمل نکردم! ولی تورو به همین روز! تورو به امشب که شب عروجته! یه فرصت دیگه بهم بده..........................................

مهدی! من عهد بستم و عهدم شکستم.... اما تو حتی قول ندادی به من و عمل کردی بهش! یادته؟ ( چه سوالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) یادته اومدم باهات عهد کردم؟ اومدم بهت قول دادم که آدم شم و از تو هم ۲ تا قول گرفتم! اول ازت خواستم مواظبم باشی! نوشتم: داداش مهدی! به قول ..... من زورم به خودم نمی رسه! کم آوردم.... شدم حکایت این شعر: جگر شیر نداری/ سفر عشق.............

یادته؟ گفتم بریدم٬ خسته شدم! کمکم کن! من قول می دم تا جایی که می تونم آدم باشم و تو هم در عوض مواظبم باش.... مهدی تو عمل کردی.............

مهدی تو عمل کردی..........  خیلی وقت ها که من

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــواســـــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

گناه کنم و حتی تا لب مرض هم می رفتم.......... ولی دقیقه ۹۰ ذهنم می رفت طرف و تو کلاْ جوری اوضاع فرق می کرد در عرض چند ثانیه که اگر هم می خواستم نمی تونستم گناه کنم......

خیلی وقت ها مواظبم بودی.......... تو تنهام نذاشتی و البته می دونم شدیدا دلیل اجابت نشدن خواسته ی دومم هم سنگینی کوله ی گناهامه....

منی که هنوزم سر ۴ تا گناه با خدا چونه می زنم رو چه به شما افلاکیا؟؟؟؟

می دونم... می دونم اگه دوباره دوران عروج تو تموم شه ٬ بازم فرشته های رو شونه ی چپ و راستم با هم دعواشون می شه که...............

خدایا!!!!!!!!!!!!

وای........ مهدی واقعا شرمندتم........................ تو منو از گرداب بی خدایی جدام کردی چه چیز ها که بهم نشون ندادی............. می دونم! تو بودی که آدمم کردی... اگر چه دایی ( شهید حسین خمیسی دایی یکی از بچه های با صفای کاروانه که احتمالا می شناسینش ٬ مزارشون هویزست اگه رفتین یه سری همه به دایی ما بزنین! دیگه ما هم دایی صداش می کنیم٬ اولین بار که خواستم برای یه شهید بنویسم برای دایی نوشتم اونم سر زنگ زبان و اون معلمی که اوه اوه ! ولی اون بار تنها باری که حتی یک کلمه هم به من چیزی نگفت و من کل زنگ سرم تو میز بود! حالا الان نگین این بابا کلا کارش تو پیچوندن کلاسه ها! اون دفعه دیگه مرز دیونه شدن بودم... بگذریم... )

هم بی تاثیر نبود ولی اگه تو کمکم نمی کردی...............

امشب آخرین شب بودن تو روی این کره ی خاکیه! شبی که رفتی خونه.... لیلا بقلت بود... یه دفعه بی مقدمه صورت گردونی گفتی: مامان! من دیگه خسته شدم ! می خوام شهید شم!

مامان نگات کرد! با خودش گفت : شاید مهدی من دوباره هوایی شده! آره! اگه چند روز بگذره دوباره عادت می کنه...

ولی بازم نمی تونست جلوی دلشورش رو بگیره بالاخره مادر بود دیگه!

صبح زود ۲۷ آبان رفتی دست منیره رو گرفتی با هم رفتین حرم خانوم فاطمه معصومه... زیارت کردین و منیره حیران اشک های ناتمام تو... بعد از اون منیره رو رسوندی خونه و خودت رفتی مجید و برداشتی با هم عازم سردشت شدین..............................................

                ................................................................

                .................................................................

نمی دونم چی بگم!

داداش خسته شدم! چند وقته هرچی گریه می کنم آروم نمیشم! هر چی با خدا حرف می زنم٬ هرچی برای تو می نویسم............ آروم نمی شم اصلا....... همه امیدم این بود که عرفه شرهانی باشم............... وقتی با یکی از دوستام که می خواست بره مکه حرف می زدم داشت بال در میاورد! می گفت باورم نمی شه امسال عرفه بتونم کنار خدا٬ تو صحرای عرفات باشم.............. آتیش می گیرم وقتی فکر می کنم نمی تونم برم......................

یعنی واقعا انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر از شما شهدا دور شدم که حتی دیگه جنوبم رام نمی دین؟ واااااااای.... چقدر دلم می خواد گریه کنم و نمی تونم.......... گرچه ٬ گریه هم  دیگه فایده ای نداره............. ای کاش هیچ وقت جنوب رو نمی دیدم.......... ای کاش هیچ  وقت نمی رفتم جنوب که الان این طوری حیران باشم................. دارم رنگ و بوی شهر می گیرم! دارم مثل شهری ها می شم............. قبلا این طوری نبودم................. خوب بودم.. خوب خوب!!!!!!!!!!!!

ولی الان از کثرت گناهام.. 

همه زندگیم تو گناه خلاصه شده!

داداشم! تورو به این روز عزیز! برای هر کی عزیز نباشه برای من یه دنیاست! تورو خدا کمکم کن... من تا بهمن نمی تونم طاقت بیارم! داغون می شم! داغون می شم! داغون داغون...

تو که این همه لطف به من کردی! این دفعه برادری کن!

به قول یکی از بچه های کاروان:

هر که دارد به دلش داغ مزار گل یاس                 بهر آوارگی دشمن حیدر صلوات...

یـــــــا علی

 

نوشته شده توسط: ..... ...... یا همون شهید پیچک....

سه شنبه ٬ ۲۶/۸/۱۳۸۸ ٬ ساعت ۱۷:۴۰

 








:: موضوع :

:: نویسنده : شهيد پيچك در سه شنبه 26 آبان1388

لينك ثابت  

               

 

       لباس رزم بپوشیم همه به فرمانش /////// مباد شقشقیه بخوانیم بعد دورانها

         بیا که فاطمه باشیم بهر او امروز//////// که تا سقیفه نبینیم در خیابانها

       گره خوردیم عاشقان  با نخ عبای او/////مباد که جدا شویم روزگار نقض پیمانها 

 

بر خامنه ای رهبر خوبان صلوات....








:: موضوع :

:: نویسنده : به نام برادر شهيدم در سه شنبه 14 مهر1388

لينك ثابت  

شب هور...
سلام!

اول معذرت می خوام هم از جناب شیخی هم از شما که چند وقت آپ نکردم٬ دیگه خلاصه به بزرگی خودتون ما کوچیکارو ببخشین! دیگه درگیریه تحصیل اجازه ی بیشتر از این آپ کردن رو نمیده.

دومم این که من اجازه گرفته بودم درباره مصاحبه با خانواده ی شهدا مطالبی بنویسم٬ معذرت می خوام که تاخیر ایجاد شد .

باید روشن کنم که این رو گفتم چون قرار بود چند وقت پیش مصاحبه ایی با خانواده ی شهید عزیز امیر حاج امینی داشته باشم ولی بعضی مشکلات پیش اومد ( البته نه از طرف من از طرف رابط ) که به تعویق افتاد و دیگه بعدشم مهر اومد و خلاصه کاسه کوزمون ریخت به هم.  ولی اگه شهید اجازه بدن دفعه ی بعد که رابط رو دیدم ( شهید پسر عموشون هستن) سعی می کنم یه جوری دیگه خلاصه آویز شیم دیگه !!!

الانم دیگه عذاب وجدان گفت که باید یه چیزی آپ کنم!

عید که با خانواده ی محترم اینجانب راهی سرزمین نور شده بودیم ٬ از نمایشگاه هویزه چند تا کتاب خریدم . یکی شون روش نوشته بود چاپ سی و دوم! منم مغزم سوت کشید برش داشتم و دیدم الحق که حقشه سی و دو بار چاپ شه ! نام کتاب فرمانده ی من هستش. نمی دونم کی خونده ولی واقعا محشره هر کی نخونده بره بخره! کتاب فرمانده ی من نوشته ی جمعی از نویسندگان دفاع مقدس البته از خاطرات خودشون ٬ رحیم مخدومی و... ( رفقا... ) انتشارات سوره ی مهر .

یکی از (به نظر من البته )  قشنگ ترین ماجراهاشو به نوشته ی آقای احمد کاوری انتخاب کردم که بنویسم. امیدوارم سلیقم خوب باشه.

---------------------------------------------------------

این اسطوره ٬ حدیث صلابت و یادواره ی سید علی رضا قوام معاون گردان نوح٬ از لشگر ۲۱ امام رضا (ع) است. حدیثی که چنان عظیم و پر شکوه. که گاه به تخیل بیشتر شبیه است تا واقعیت...

و من تنها برای کسانی می نگارم که به ایمان خویش ایمان دارند!

شب است و سکوت هور. پارو به آرامی بر سطح آب می کشم و قایق به نرمی پیش می رود. علیرضا بر سینه ی قایق پشت به من ایستاده است و روبرو را می نگرد. می دانم که ملتهب است و می دانم که در اندیشه اش چه می گذرد٬ چیزی که در اندیشه ی همه ی ما می گذشت. در اندیشه ی بچه های گردان نوح فردا ٬ شب عملیات است. عملیات کربلای ۵. قلبم از تداعی فردا می لرزد. چیزی شوق انگیز و زیبا در وجود احساس زده ام موج می گیرد و سیال گونه به ذهن می رسد. و تصویر فردا که واقعیتی است... از هم اکنون پیش چشمانم زنده می شود.

- سرت رو بدزد!

به فرمان علیرضا در کف قایق دراز می کشم. نیمی از صورتم یکباره خیس و خنک می شود. در همان حال بوی هور و ساقه های سبز نی را حس می کنم. نفسی عمیق می کشم . چشم هایم را برای یک لحظه می بندم و ناگهان از پشت پلک ها٬ شبح یک روشنایی بر چشمانم می افتد. یک منور بالای سرمان می سوزد. چند لحظه بعد٬ قایق همچنان در سکوت هور پیش میرود. من به آرامی پارو می زنم و علیرضا ساکت به روبرو خیره است...

                                                           ***

آشنایی ام با علیرضا بیست روز پیش از این بود. در مسجد جامع کاشمر.

بعد از عملیات کربلای چهار٬ با بچه ها به تحلیل عملیات نشسته بودیم. علیرضا همان موقع وارد شد و بیشتر بچه ها که او را می شناختند پیرامونش را گرفتند. جوان بود و به قامت بلند. و هنوز گرد و خاک جبهه را بر لباس داشت. حتی از دور گتر شلوارش می شد یک کف دست رمل جنوب آورد. با تک تک بچه ها دست داد و همان طور سرپا صدا زد:

- کی می آید؟

دو روز قبل از کربلای چهار برگشته بودیم و حالا به دعوت علیرضا به شلمچه می رفتیم.

                                                          ***

بادی که از مقابل می آید. خنک و بویناک بر چهره ام می نشیند. زمزمه های پراکنده ای به گوش می رسند٬ علیرضا سر بر می گرداند و نگاه من٬ که پیش از این بر او بوده است٬ در تاریکی چشمهایش را جستجو می کند. سرش را به اشاره تکان می دهد. قایق را به کنار می کشم. به اول راه کار رسیده ایم.

- « من راه کار رو چک می کنم . زود می آم! »

و پا از قایق بیرون می نهد و نرم وسبک به میان نی ها می لغزد...

                                                         ***

با قطار که می آمدیم توی یک کوپه بودیم . راه شبانه فرصت خوبی بود برای کنکاش در شخصیتی که اکنون فرمانده ما بود. تواضع ٬ متانت٬ مهر و خشرویی و خشگویی مجموع جاذبه هایی است که هر کدام به تنهایی می توانستند شیفتگی و علاقه مرا نسبت به او باعث شوند. سرش را به شیشه چسبانده بود و دشت را می نگریست . من نیز نگاهم به تاریک و روشن مهتابی دشت بود. بچه های دیگر به گفت و گو بودند. سرم را که گرداندم٬ نگاه علیرضا به سویم بود:

- چه شبی دارد دشت!

- مهتابی.

- یه چیز دیگه.

- خلوت.

-دیگه؟

- سوال هوش می پرسی؟

به خنده پاسخ می دهد:

- چه کنم دیگه! عادته!

و علیرضا معلم بود . در روستای حاجی آباد کاشمر.

                                                           ***

سرمای شبانه هور بر لباس غواصی ام می خزد و افکارم را می بُرد. دست هایم را به هم می مالم و بر صورتم می کشم٬ در حالی که نگاهم به انتظار بر مسیر حرکت علیرضا خیره است. باد لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم. و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند. قلبم به تپش می افتد و بی طاقت بر تمام وجودم می کوبد.

- نکند علیرضا...؟؟؟!!!

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرد. و باز هم انتظار... آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد چه؟ چگونه برش گردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟ بر می خیزم . پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند به آرامی به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا٬ کمی دروتر٬ سایه وار علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:

- علی...

با اشاره دست مرا می خواند . به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.گ

- من تا فردا شب می  مونم. بچه ها از همین جا عمل کنن . برو!

من هیچ حرفی نمی زدم . می دانم که هرکاری را به صلاح باشد انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب جانم به لبم رسیده! بلند تر از دیگران در  راه کار گام بر می دارم تا به او برسم.

- آها... آنجاست...

و علیرضا همچنان سایه وار نشسته است. سرعت می گیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.

- علی آمدیم... علی!

و اما ناگهان می شکنم! دو پای علیرضا از زانو قطع شده بود و دستانش چون دو ستون محکم٬ نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار٬ در کار ملکوتی ساختن او شده بود...

آه٬ چه شبی دارد هور!

 

( رفقا بی زحمت حالی دست داد ما رو هم یه یادی بکنین که حاجت زیاد داریم! )

به امید محشور شدن با شهدا....

یا علی!








:: موضوع :

:: نویسنده : شهيد پيچك در سه شنبه 7 مهر1388

لينك ثابت  

آرزویی که برآورده شد...
 

  می دانست پدرش که یک مبارز قدیمی بازار بود به سختی رضایت داده است تا در ان آشفته بازار نقد ها و تبلیغات و جو سازی های توده ای ها و مارکیستهای چپ و ملی مذهبی ها و مجاهدین خلقی... دانشجوی رشته ی الهیات دانشگاه تربیت مدرس شود  ...

نیمی از روزش را در فعالیتهای مبارزاتی و فعالیت های سیاسی و شور حال دوران دانشگاه و خط مقدم مبارزه با تفکرات انحرافی می گذارند...  

ولی باید کار می کرد نیمه دیگر روز را...  معلم پرورشی یکی از مدارس دخترانه ی محله نظام اباد بود...شور های جوانی یک حتی لحظه از او دور نمیشد ....  عاشقانه درس میداد ، برای نو نهالان و سربازان و اینده سازان انقلابی که ان روز ها خود نونهال بود....

ناقوس شوم جنگ که به صدا در امد .... بی تاب شده بود ، برای عشق اش ، آرمانش ، و انقلابی که ...

 دلش در خط مقدم بود! میدانست زن است! می دانست جهاد نظامی واجب کفایی است! میدانست معلمی و تربیت اندیشه انقلابی کمتر از جهاد با اسلحه نیست .... می دانست ...

تمام این دانستن ها اما آرامش نمی کرد ... هر روز شهیدی را به شهر می اوردند و او بی تاب تر و بر افروخته تر از قبل....

جنگ در حال تمام شدن بود و به شوخی به نزدیکان اش می گفت : برای این بمب های صدام کلی نقشه کشیده بودیم ما!!!! و البته لبخند سرد دوستانی که هر کدام به شهرستانی فرار کرده بودند برای امان ماندن از مرگ ...

" دعا می کرد که بمب ها و موشک هایی به سمت کشورش  روانه است ... بروی خانه ی آنها فرود  آید تا تاسیسات مملکت اش ! انقلابش! مردم و کشور اش اسیب نبینند"  

مي گفت حد اقل كاري است كه مي تواند بكند...

به آرزویش رسید ...! در سالروز عید مبعث سال ۱۳۶۸  به همراه پدرش که چند روزی بود از جبهه برگشته بود و دوازده نفر از خانواده اش...

 

 

پی نوشت :

۱ - این روز ها و ان روز ها خیلی ها! لقلقه ی زبان شان جانم فدای ایران بود و هست...! و البته اینکه چقدر راست می گفتند و می گویند ... بماند !

 

۲- روایت بالا! داستان واقعی بود از زندگی و شهادت شهیده معصومه قزوینی و دوازده تن از خانواده ایشان و بیان خاطراتی از نزدیکان ایشان و البته تجديد خاطرات مبهم از كودكي خودم و خانه اي كه ظاهرا ويران شد اما آباد كرد...








:: موضوع :

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 4 مهر1388

لينك ثابت  

جنگی که بود ... جنگی که هست...
 

هنوز انقلاب بيست ماهه نشده بود، هنوز ارتش در دودلي بودن يا نبودن بود، هنوز سپاه پاسداران براي دفاع از انقلاب اسلامي مجهز و مستقر نشده بود، هنوز بسيج، بسيج نشده بود و هنوز غائله‌هاي رنگارنك در گوشه و كنار كشور بخصوص كردستان تمام نشده بود كه غرش هواپيماهاي دشمن بعثي در فضاي كشورمان پيچيد، انفجار گلوله‌هاي توپخانه سنگين او نقاط مختلف شهر‌هاي مرزي را ويران كرد و خانه‌ها، باغ‌ها، نخلستان‌ها و خيابان‌هاي شهر‌هاي جنوب و غرب كشور زير زنجير تانك‌هاي متجاوزان له شد...


 قرار بود سه روزه خورستان فتح و از پيكر وطنمان جدا شود و پس از آن شهر‌ها يكي پس از ديگري سقوط كند و بالاخره، تهران زير چكمه‌هاي متجاوزان به اشغال درآيد.

قرار بود دنيا، از قدرت‌هاي اَبرَش تا كشور‌هاي عَرَبش تا كشور‌هاي آفريقايي همه يكدست و متحد به نظاره نه كه به حمايت از متجاوزان کنند.

يكي با دادن تانك‌هاي پيشرفته، ديگري با در اختيار گذاشتن هواپيما‌هاي جنگي مدرن، آن يكي با سلاح شيميايي، يكي ديگر با حمايت سياسي و اطلاعاتي، برخي با گسيل سرباز و بعضي هم با تامين هزينه، اين تجاوز آشكار را پشتيباني مي‌كردند.

و اين سوي ميدان مردمي كه در تحريم بودند و از داشتن سيم خاردار هم محروم! صدام كه امروز پوسيده‌اي زير خاك است و گورش هم مجهول تا استخوان‌هايش را بيرون نكشانند و نسوزانند و خاكسترش را به باد ندهند، آن روز رجز مي‌خواند و خود را سردار قادسيه مي‌ناميد.


او به پشتوانه حمايت‌هاي شرق و غرب و عرب و غيرعرب، طولاني‌ترين جنگ قرن بيستم  را آغاز كرد و در مقابل، دم مسيحايي ولي خدا خميني كبير(ره) به كالبد مردم و بويژه جوانان دميده شد و دفاعي مقتدرانه اما مظلومانه، شكل گرفت.

زنان و مردان، سالخوردگان، نوجوانان و جوانان از اقوام مختلف، از ترك و لر و بلوچ گرفته تا فارس و عرب و از مسلمان شيعه و سني گرفته تا مسيحيان و يهوديان و زرتشتيان دست در دست و پشت به پشت براي باشكوه‌ترين و حماسي‌ترين دفاع قرن بيستم قيام كردند؛ دفاعي كه آن روز و امروز آن را «مقدس» مي‌ناميم.

دفاع از وطن كه دوستي‌اش از نشانه‌هاي ايمان است،

دفاع از شرافت و ايمان مردمي كه تصميم گرفته بودند مستقل و آزاد باشند،

دفاع از انقلابي كه به نام خدا و براي خدا شكل گرفته و پيروز شد و در دهه‌‌هاي پاياني قرن بيستم انحصار دو ابرقدرت معارض با دين را شكست و دفاع از نظامي كه امام راحل، دفاع از آن را از اوجب واجبات دانسته بود.

8 سال گذشت و جنگي كه رسما در 31 شهريور سال 59 آغاز شد، مرداد سال 67 پايان يافت.

درست است كه جنگ نظامي تمام شده است؛ درست است كه ديگر از غرش هواپيماها، شليك‌ توپ‌ها و موشك‌ها و از صداي زنجير چرخ تانك‌ها خبري نيست؛ درست است كه هر روز پيكر مطهر شهيدان را برسر دست تشييع نمي‌كنيم؛ درست است كه هر روز جانبازي را با بدني مجروح و پاره‌پاره بر تخت بيمارستان نظاره‌گر نيستيم و درست است كه.....

اما نگاهي توام با بصيرت به آنچه پس از آن 8 سال گذشت، واقعيتي را آشكارا پيش چشمانمان نمايان مي‌كند.

«جنگ» هست اما چون از «سخت» ش طرفي نبستند «نرم» ش را آغاز كردند. توپخانه‌ها و يگان‌هاي موشكي به شبكه‌هاي ماهواره‌اي و سايت‌هاي اينترنتي متنوع تغيير شكل داد.

موشك‌ها، گلوله توپ‌ها و سلاح‌هاي شيميايي جاي خود را به پيام‌هاي مسموم داد و فيلم‌ها، مستندها و گزارش‌ها جاي زنجير تانك‌ها را پر كرد.

آن‌روز پيكر و جانمان را نشانه مي‌گرفتند و پاره پاره مي‌كردند و امروز ايمان و اميدمان را.

آن روز دشمن خاكريزهايش را در كنار مرزهاي جنوب و غرب زده بود و جبهه او واضح و روشن زير ديد بود و امروز به درون خانه‌هامان نفوذ كرده است و او را نمي‌بينيم.

آن روز مي‌جنگيدند تا او را از خاكمان بيرون برانيم و امروز بعضا در را هم رويش مي‌گشاييم چون از سختي ظاهرش خبري نيست و نرم شده است و رنگي و مخملي! 

و تو این همرزم امروز !! بدان  «جنگ» همچنان هست و نه اتفاقا كه از روي تدبير، بسيار دشوارتر و پيچيده‌تر هم شده است و چون «جنگ» هست، «دفاع» هم هست و چون در اين جنگ نيز هدف دشمن وطنمان، ايمان و اميد مردممان، انقلابمان و نظاممان است، دفاع ما همچنان مقدس است...

 

 








:: موضوع :

:: نویسنده : یاران قافله انتظار در شنبه 4 مهر1388

لينك ثابت  

محرم اومد آدم نشدیم گفتیم عیب نداره ایشاالله فاطمیه....
فاطمیه اومد آدم نشدیم گفتیم عیب نداره ایشاالله ماه رمضون...
ماه رمضون اومد ...گفتیم شبای قدر...شبای قدر تموم شد ماه رمضونم گذشت وای به حالمون اگه خدا ازمون نگزره....
ما حرفمون چیه؟

رب الشهر رمضان جان رسول به عبادتام بزن مهر قبول
رب الشهر رمضان جان علی مهمونم کن به سر خان علی
رب الشهر رمضان به فاطمـه یه شبی منو ببر به علقمه
رب الشهر رمضان جان حسن دلمو به رحمتت گره بزن
رب الشهر رمضان جان حسین قسمتم کن شبی بین الحرمین
رب الشهر رمضان روز جزا نسوزونی به جون امام رضا
رب الشهر رمضان ناخلفم من همش ذنبال اب و علفم

رفیق یه روز آب و دونمون دیر بشه دادمون در میاد ولی یهو ده روز برا مناجات یه قطره اشک نمیریزیم عین خیالمونم نیست!!! یهو چند وقت از شهدا دور میشیم عین خیالمون نیست!!

رب الشهر رمضان رهام نکن هیچ موقع از شهدا جدام نکن
رب الشهر الرمضان منتظرم بکشی دست نوازش به سرم
رب الشهر رمضان عذاب نکن من و بین مهمونات خراب نکن
رب الشهر رمضان نفس بده فرصت رهایی از قفس بده
رب الشهر رمضان امون بده راه آشتی وبه من نشون بده
رب الشهر رمضان پناه بده فرصتی بر من روسیاه بده
رب الشهر رمضان توشه بده به منم برات شش گوشه بده
رب الشهر رمضان خدا خدا کی منو میرسونی به کربلا

این همه گفتیم ولی بازم حرفمون کلا تو این یه بیته:

رب الشهر رمضان رهام نکن هیچ موقع از شهدا جدام نکن

رفقا جامونده ها عیب نداره کذشته ها گذشته ایشاالله عرفه......
خوش به حال اوونایی که عرفه کربلان.....
هرکی رفت یادش باشه تک خوری ممنوع!!!
یا علی...

((( این متن توی نظرات بوده...گذاشته بودن که پستش کنیم ولی نمیدونم منظور چیه که علنی نمینویسین....حتما دلیل خوبی وجود داره...

واقعا برای شهدا نوشتن اینقدر زحمت و خجالت و قایموشک بازی داره؟؟؟ )))








:: موضوع :

:: نویسنده : به نام برادر شهيدم در سه شنبه 31 شهریور1388

لينك ثابت  

قطره ای از دریا
اخبار قافله انتظار
مراسم استقبال از پیکر مطهر 3شهید گمنام در مسجد انصار السین(ع)
مراسم تشييع اين شهيدان از ساعت 9:30 صبح روز دوشنبه همزمان با اربعین از ميدان الزهرا شهرك شهيد محلاتي آغاز و پس از گذر از مسيرهاي تعيين شده در سازمان مركزي دانشگاه پيام نور در جنب اين شهرك به خاك سپرده مي شود.

اعلام اسامی برگزیدگان مسابقه "نامه ای به شهید"
16 الی 21 مرداد ، مشهد مقدس

دومین اردوی فرهنگی زیارتی قافله انتظار بزگزار شد
بازدید از مناطق عملیاتی غرب و شمال غرب کشور ، با حضور روایان و یادگاران هشت سال دفاع مقدس

تابستان امسال هر جمعه صبح مقبره الشهدا...
بیایید مهمان شهدا شویم بر سفره امام زمان(عج)

cd مجموعه عكسها و فيلمهاي اردوي قافله ي انتظار(فرودین87


اردوی کوه پیمایی خانودگی
صبح جمعه ، 13 اردبیهشت ، مسجد انصار الحسین(ع)......

بایگانی اخبار